تبليغاتX
.:.گل یخ.:.

درد را از هر سو که نوشتیم درد بود .....

 

                                    میرنجم ... میگریم ... میبینی ... نمیفهمی ... میگذری...

                                    میمانم ... میروی ... بغض میکنم ... نمیفهمی ... میگذری ...

                                    میترسم ... میترسی ... باز هم ... نمیفهمی و میگذری ...

                                    سکوت میکنم ... این نیز بگذرد ....

+ تاریخ ساعت 19:50نویسنده (هانیه) |
 

یک فنجان قهوه ... به رنگ چشمانت ... به تلخی من ...

باز یک بغل دلتنگی برایت آورده ام... از راه دور ...

 حرفی نیست جز هجای سنگین سکوت میان فریاد نگاهم ...

و بغض فراموش شده در صفحه های تقویم سالخورده ام ...

کاش میدانستی و میدانستم ...

+ تاریخ ساعت 23:54نویسنده (هانیه) |
 

میدونی! آدما اونقدر که نشون میدن نمیفهمن !!! باور کن !

شایدم من انتظارم زیادی بالاست !!

شاید ...

+ تاریخ ساعت 2:31نویسنده (هانیه) |

 

کاش همه چی اونقدر ساده بود که ظاهرا میبینیم... اما حیف که نیست !!!

+ تاریخ ساعت 3:46نویسنده (هانیه) |
 

هه ! چقدر بده هیچ چیزی تو همون وقتی که آدم دلش میخواد اتفاق نمی افته !

نمیدونم چه فلسفه ای داره ....

چقدر بده تا وقتی هستی کسی قدرتو نمیدونه ..اما وقتی دیگه نیستی تازه یادشون میاد یکی

نیست و جاش خالیه ...اما حیف که دیگه هیچ ارزشی نداره......!!!

 و این زنجیر هزار بار تکرار میشه....!!!

چقدر بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده ... !

 

+ تاریخ ساعت 1:12نویسنده (هانیه) |
 

سال نو مبارک ... امیدوارم سال خوبی باشه ...

پارسال که حَوّل حالنا نشدیم ..امید که امسال بشیم..

+ تاریخ ساعت 3:28نویسنده (هانیه) |

 

دلم برای جیرجیرکها تنگ شده ...

+ تاریخ ساعت 23:5نویسنده (هانیه) |

 

 

همه چیز دوباره تکرار میشود در سرسرای نمور ذهن خسته ام ...

و من بمانند نوزاد گُنگی، حبوط کلمات را نظاره گرم

و تولد موسیقی اندوه از ساز شکست خورده ام را ...

صدای غم انگیزش هنوز در گوشهای کَرَم میپیچد !!

و من دلتنگم هنوز، بسان ماهی های تُنگ بلور ...

هــــــــوم ! چه پاییز خاکستری و  تنهایی !!!

-----------------------------------------------------------

حس غريب پاييز...

شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد

غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

خاک کم اب شده مثل کویری تشنه شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد باغبان کرده فراموش که سیبی دارد

در دل باغ چه رازیست که در فصل بهار باز از زردی پاییز نصیبی دارد


  شاعر:حسن ميرزايی

+ تاریخ ساعت 16:47نویسنده (هانیه) |

 

...

 

+ تاریخ ساعت 23:14نویسنده (هانیه) |
 

اینجا هنوز زمستان است ...

باز هم سردم است ...!

همه چیز خاکستریست ... شبیه گورستان !

و من یک جغدم ... یک جغد شوم ... یک جغد کور ...

 

 

+ تاریخ ساعت 3:6نویسنده (هانیه) |

 

 

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک اسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

 

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت...

من راز فصلها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش....

در کوچه باد میآمد...

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش

بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند...

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان

صبور ،

سنگین ،

سرگردان .

فرمان ایست داد

  

در کوچه باد میاید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغهای پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد...

 

  

آنها ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آبهای جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پالگد خواهد کرد؟

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

در کوچه ها باد میامد...

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست های تو ویران شد

باد میآمد...

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه

آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد...

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد...

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

  

من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

ز چند قطره خون

چیزی بجا نخواهد ماند ...

 

سلام ای شب معصوم !

 سلام ای شبی که چشم های  گرگ های بیابان را  

به حفره های استخوانی ایمان  و اعتماد بدل میکنی

ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را میبویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا میبوسند

در ذهن خود طناب دار ترا میبافند ...

 

میان پنجره و دیدن

 همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد  

انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟

تمام لحظه های سعادت میدانستند

که دستهای تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

 انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود میخوانند

و چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن میدرند

و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد :

صبور ،

سنگین ،

سرگردان . . .

 

+ تاریخ ساعت 0:0نویسنده (هانیه) |

 

 

          ...

(خیلی حرفها جای این سه نقطه میتوان  گذاشت )

راستی چرا من نمیمیرم ؟ شایدهم مُرده ام ،خودم خبر ندارم ...

من پر از شایدم هنوز ... شاید ... شاید ... شاید ...

در این سکوت خاکستری زمان ،

از فاجعه زندگی خبری نیست !

شاید قرن ها پیش مُرده ام ...شاید به پایان رسیده ام توی آغاز زمین ... شاید ...!

 

 

+ تاریخ ساعت 19:11نویسنده (هانیه) |

 

 

 

هـــــــــــــــــــی ! دلم برایت میسوزد، ای دل ساده ی من .... !

طفلکی ! کسی تورا نفهمید .... و نخواهد فهمید !!!!

خسته نشدی از شکستن ؟!!!! پررویی خب !! به خدا، شکستن از تو خسته شد !!!!!

آدم برفی که ساخته بودی آب شد !! آهای ! آخر بهار است !! در زمستان گیر کردی هنوز !

واسه همین سردته !!!!

اما طبق فلسقه مورفی : لبخند بزن فردا روز بدتریه !!

 هار هار هار !!!! ریسه رفتیم !! ، لبخند نزدیم به زندگی مزخرفمان !!

چون امروزمان بهتر از فردایمان است .... آفرین مورفی تحسینت میکنم !

 


بازم  دوباره دلم گرفته ... دوباره شعرام بوی غم گرفته ...

 کسی نفهمید غمم چی بوده ... دلیل یک عمر ماتمم چی بوده ...................

 

+ تاریخ ساعت 15:43نویسنده (هانیه) |
 

 

آی .... دنیا چه کرده ای با ما ..!!!

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ...

همه ی  احساسم خشکیده ...

دنبال چه امدیم توی این برهوت .... !!!!؟


از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند    

  پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار

 تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند  

 یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

 این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

 ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی 

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند 

 یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست

 از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

 آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

 گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

 

 فاضل نظری شاعر معاصر

 

 

+ تاریخ ساعت 20:8نویسنده (هانیه) |
 

 

 

از اینکه دیگران مدام  فکر کنند تحملم زیاد است خسته ام

از خنده های الکی بیزارم

از ماسک بیخیالی هم خسته ام از بلعیدن اشکهایم هم ...

 دلم نفس کشیدن می خواهد

پر از سوالم ... پر جوابم ...پر از پوچی ام ...

پر از توهمم ... چه حس بدی دارم ...

پرم از حس تنهایی ...  اما خالی ام هنوز از هر چیز ...

کاش .................

 

+ تاریخ ساعت 19:0نویسنده (هانیه) |
 

 

 

وای ، باران 
باران ؛ 
شیشه ی پنجره را باران شست 
از دل من اما 
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران 
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
 

 

باز داره بارون میاد ... آسمونم دلش گرفته ... طفلکی ... !!

 

 

+ تاریخ ساعت 18:7نویسنده (هانیه) |

 

 

کلمات توی ذهنم می چرخند ...به هر کدام که قلاب می اندازم یا لنگه کفش است ،

یا ماهی مرده ... !

و یا مزخرفاتی که به دردم نمی خورند... لابد طعمه ام ارزش بیشتر از این را ندارد ...

حس کرخت خستگی تنم را فرا گرفته ... خواب هم از بین نمیبردش ...

انگار کوه کنده باشم ... !

شاید زندگی درونم مرده .... شاید هم من در زندگی مردم ...!!

باز بغضم گرفت ... دلم هم ...

 

+ تاریخ ساعت 15:37نویسنده (هانیه) |

 

 

باز هم صبح شد ...!

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد...! بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست !!!
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

یادگار سیلی سرد زمستان است........ 

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است ...

دلم گرفته و هنوز در لاک خودم هستم ....های ! کجایی دختر ؟ باران می بارد !

نکند بوی چشم تر باشد ؟

همه اینو میدونن که بارون همه چیزو کسمه ...

راستی اون کسی که چترو ساخت عاشق بود ؟

نه عزیز دل من ... آدم بود !

 

 

+ تاریخ ساعت 6:44نویسنده (هانیه) |

 

 

هو النور

ساعت ها گذشت و من هنوز فکر می کنم ...

 به اینکه من هنوز خودم را نیافته ام ...

خدایا  !!! در زمین و آسمانت چه راز مبهمیست

واژه **زندگی** ... !!! فکر کنم این سوال خیلی ها باشد .شاید هم جواب خیلی ها !!!

این روزها  خسته ام ... چشمهایم این را فریاد میزنند اما گوشهایم نمی شنوند ...

شاید کر باشم !؟ 

شاید ....اما نه !

( تازگی ها عاشق پیانو شدم ... البته علتش برای خودم هم نا معلوم است )

تنها چیزی که الان می فهمم آهنگ وبلاگم است ... حس خودم را دارد .

گاهی وقتها به ع ش ق فکر می کنم ...

واژه ای که به خاطرش اینجاییم ، نفس میکشیم و میمیریم...

گاهی وقتها هم به خودم فکر میکنم اما چیزی دستگیرم نمیشود ...

من خودم را توی آغاز زمین گم کردم..همانجا که خواستم بیایم روی این کره خاکی!!!

چه موجود پیچیده ایست انسان !

اما صبر کن !

 

من صدای جیر جیرک را دوست دارم ...

دختر زمستانم ... اما باران مستم میکند !

کاش برف را هم دوست داشتم ...اما یخ میزنم خوب !

به قول زنده یاد حسین پناهی ( سردمه مثل آغاز حیات گل یخ ..سردمه
مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین...

 تا کجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خوام برگردم به کودکی
قول می دم که از خونه، پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمونی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی)...................

 

 

+ تاریخ ساعت 6:22نویسنده (هانیه) |
 

نمیدانم چرا اول بهار که می شود دلم میگیرد .شاید احساس می کنم پیر شدم !؟

اما هنوز ۲۲ ساله ام  ولی دوست داشتم ۲ساله می ماندم ...پس با این حساب پیر میشوم !

شاید خولم ؟

شاید هم دلم برای زمستان تنگ می شود !!

 یاد این جمله افتادم :   *بد نگوییم به زمستان که بهار هرچه دارد از زمستان است *

دلم برای ماهی قرمز ها می سوزد ... بیچاره ها می آیند سر سفره ۷سین ما تا نشانه زندگی باشند

اما از آب کلر دار ما می خورند و میمیرند ...

دلم برای پرستوها هم میسوزد در این هوای آلوده ... طفلکی ها مجبورند طبق عادت دیرینه شان

هلک و هلک از اینور دنیا بروند آن سرش که چی ... خوب زحمت نکشید همین جا بمانید

زمستان دیگر زمستان نیست بهار هم بهار !    

بوی باران تازه می آید ... نکند بوی چشم تر باشد !!!؟

اما به هر حال سال نو میشود و من دل آزار ... دل ؟  مهم نیست ... لبخند بزن

چقدر منفی نگریستم !!!!!

شاید هم امسال حول حالنا ... شدیم !!! معلوم نیست .

 پس سال نو مبارک !


پ ن : هیچوقت وبلاگ نویس خوبی نخواهم شد همونطور که نقاش خوبی نشدم اما به درک هم مینویسم ، هم نقاشی میکنم ... شاید یه روز خوب شدم !!! خدارو چه دیدی ؟

 من ز اما و اگر ، شاید و ای کاش پرم ....

                            

+ تاریخ ساعت 10:18نویسنده (هانیه) |